|
من اینجا ایستاده ام منتظر. تا کسی بیاید و . . . یک پس گردنی مهمانم کند خیلی وقت است از قالب بلوریم خارج شدم آقا! شما به نظر دستان نیرومندی دارید ...!!!
|+| نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 22:30 بازی یلدا و...
کسی که به بازی دعوتم کرد : مهدی کمالی
و اما بازی:(۵ اعتراف )
1- در خیلی کودکی شیرین زبان بودم طوری که همیشه یه گروه بچه پشت سرم راه می افتادن و هر کاری می کردم تقلید میکردن .بعد تر خجالتی شدم و ترسو. منبع بزرگترین ترس های بچگیم پسر داییم بود که از من 8 سال بزرگتره و وظیفه ی خودش میدونه بچه ها رو اذیت کنه البته بعد از اون حالا این وظیفه به من منتقل شده . یه بار شکم یه مارمولک زنده رو با قیچی پاره کردم بعد دوختم . همیشه بالهای مورچه پری ها رو میکندم عاشق کرم خاکی و گل بازی بودم یه سگ عروسکی داشتم که خیلی ازش میترسیدم... 2- کودکی منم مثل نوازش نسیم روی پوست صورتم چه زود گذشت از دوره ی راهنماییم هیچی نمیگم چون انداختمش تو سطل زباله ی خاطرات. دبیرستان پر از نشاط و خنده بود هیچ برنامه ریزی ای روی درسها نداشتم همیشه دقیقه ی 90 ای بودم (هنوزم هستم) . ولی همیشه اولین کسی بودم که تو امتحان ریاضی برگه ام رو میدادم و چرک نویسم بین دوستام دست به دست میشد خودم هیچ وقت عرضه ی تقلب کردن نداشتم همیشه به بقیه می رسوندم . فقط یه بار از مدرسه در رفتم که اونم مفتضحانه لو رفت. 6 ماه برای کنکور درس خوندم سال اول قبول شدم 3- عاشق کودکی کردن هستم همیشه یه کتابی هست که در حال خوندنش باشم اگه 10 بار دیگه هم کل کتابای هری پاتر و بخونم خسته نمیشم عاشق حیوونای کوچیکم .از گربه متنفرم و می ترسم. پیاده روی در طول شب رو دوست دارم از سرعت خوشم میاد کارای یواشکی مرموز مثل نقشه کشیدن واسه سر به سر کسی گذاشتن و غافلگیر کردن آدما منو ذوق زده میکنه نصف تصمیمای مهم زندگیمو تو دستشویی گرفتم شاید نصف کتابایی که خوندم هم اونجا خونده باشم 4- مدت زیادی نیست نوشتن رو شروع کردم این وبلاگ فقط به این دلیل ایجاد شد که حرفایی که میخواستم و نمیتونستم بگم گفته بشه البته خیلی وقته که مسیرش عوض شده و حالا ارزش بیشتری برام داره... 5- من 6 فروردین 66 متولد شدم دانشجوی ترم 3 مهندسی نرم افزار هستم رشته ای که دوست داشتم حشره شناسی بود ولی از اول مجبور شدم راه مخالفش و انتخاب کنم از کارهای خونه آشپزی رو دوست دارم و ترجیح میدم یک هفته غذای خونه پای من باشه ولی یه روز ظرفا رو نشورم ببخشید که خیلی پراکنده شد.
کسانی که من به بازی دعوت میکنم: ۱-حسین (ایستاده زیر باران های پاییزی) ۳-صدیقه (در فراسوی مرزهای تنم دوستت دارم) ۴-شلخت
وقتش که شد یک نگاه کافیست سوار نسیم میشوم می آیم فرارکن دلم به تمنایت عادت کرده آوایت تماشاییست
و تو! تو که آن بالایی این منم که اینجا هستم گاهی فکر میکنم برای تو هم باید خودم را تکرار کنم خدا! خدا جون دلم رو بگیر اشکامو بهم بر گردون
پی نوشت ۲: شما که دلتون پاکه! دوستای خوبم باهم دعا کنید برای یک کودک.
|+| نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه یازدهم دی 1385 و ساعت 23:57
پشت پلکهای بسته ام خیال میکنم دانه های برف رقص کنان روی تاریک این دنیا را سپید میکنند. طاقت سرما ندارم، چه زود غروب میشود شمع ها را روشن کن! تا یادم نرفته تولدت مبارک مبارک مبارک مبارک مبارک بدون عروس، صدای مهمان ها در می آید هندوانه امسال هم تو سفید شد امشب را تا صبح نفس بکش یک لحظه نباید گم شود فردا نیست سیب سرخ گاز بزن انار برای گلویت خوب نیست جای آجیل پرتغال هم خوب است شعر نو نمی چسبد امشب هیچ چیز جای حافظ نیست امشب خانه ات نورانی. باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
|+| نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 16:55
قلبم را توی دستهای گره خورده ام میفشارم و با خیالی آسوده راه می افتم هنوز یک قدم بر نداشته در چشم کسی خواندم که مرا بین ستاره های آسمان میبیند از بین افرادی که هیچ جا مثل آنها را نمی یابی کسی از تنهایی به من پناه می آورد با هر کلامش نیزه ای به سمتم می فرستد گره دستانم را محکمتر میکنم به تو که میرسم دستهایم خسته می شوند اینبار که نوبت بازی شد مهره های سفید مال تو باشند خیالم راحت است که شیارهای دلم زخم هاییست که خودم نوشتمشان گر چه واژه هایش مال من نیست. |+| نوشته شده توسط ساجده در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 18:8 من برگشتم
منتظر باشید به زودی مطلب میذارم فعلا خواستم بگم زنده ام
|+| نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 20:1 نگاه نافذت حرفایی داشت که فقط مال من بودند ایکاش می توانستم از نگاهت ذهنت را بخوانم نازنین |+| نوشته شده توسط ساجده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 18:12
وقتی آمدی مثل افسانه های عاشقانه بهار همراهت نبود کوله باری از پاییز بر دوش داشتی میخواستم لحظه ی حضورت را تا همیشه با خود داشته باشم مدادم را بر داشتم و آن لحظه را نقش زدم تو رفتی و مرا در بهت نگاه آبی ات جا گذاشتی و من در افسوس اینم که چرا هیچ وقت نقاشی یاد نگرفتم....
|+| نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 23:53 کودکی ام را جایی جا گذاشته ام آنسوی زندگی که کسی نبود عاشق شدم و خنده های کودکی از یادم رفت با تو قهر کردم قیامت شد ای کاش مواظبم بودی
پی نوشت: همین روزاست که از خودم چند تا کپی بگیرم هر جا میرم همراهم باشه خسته شدم از بس خودمو از خودم سوال کردن
|+| نوشته شده توسط ساجده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:13 دوست دارم یه سیلی آبدار بزنم تو گوش زمان هی!!! من خسته شدم واستا!! دست کسی از پشت روی شونه ام میاد فریاد میزنم : پس کی نوبت برنده شدن منه؟؟؟ |+| نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:45
آرام نشسته ام که تو سوار بر یک خیال عاشقانه به ذهنم سفر میکنی بی قرار می شوم از حضور غریبت قلبم تلنگر میزند : بجنب! چرا ساکتی؟؟! تو باید بگویی باید مرا فریاد بزنی ولی نمیدانم شاید ترس از پایان این رویای شیرین نمیگذارد و یا شاید...
|+| نوشته شده توسط ساجده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:10 |
|






